تبلیغات
دل نوشـته
دل نوشـته

 دلتنگم 
شدییییییییید 
برای همه ی روز های گذشته
خیلی زیاد

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت 03:09 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

یادش بخیر...
شعرِهم آوای مدرسه
یاد سرود ملی و غوغای مدرسه

یادش بخیرزنگ شروع کلاس درس
صوت بلند بخش الفبای مدرسه

یادش بخیر بچه زرنگی که می نوشت
شاگردهای تنبل و بدهای مدرسه

این روزها بدورم از آن جوامتحان
از گریه های هرشب و املای مدرسه

یادش بخیرزنگ ریاضی و ترس ولرز
عشق هوای ورزش و بلوای مدرسه

تاخیرهای عذرموجه و راه دور
لبخند های خسته ی بابای مدرسه

یادش بخیر فصل خزان و هوای سرد
تهدیدهای ناظم و دعوای مدرسه

دیگر گذشت شیطنت وقت امتحان
آموزگارو نمره و انشای مدرسه

یادش بخیر شور و هوایی که داشتیم
دراضطراب بازی فردای مدرسه

______________________________
با این که روزها سپری می شود ولی
جا مانده دل؛ درآن دل ِ دنیای مدرسه


دیگر گذشت سن من از قیل و قالها
شیرین گذشت قصه ی غمهای مدرسه



پ.ن1: بعد از بیش از یک سال سلام غرررررررررررررررررررق در زندگی و روزمرگی شده ام شرمنده دوستان
اینم جهت خالی نبودن عریضه هست
میدونم تو این مدت خیلیا رفتن از وب و اینها ولی من اگر میخواستم برم بی خبر نمیرفتم 
حالا شاید دوباره آپم سال 93 باشه شاید هم....
معلوم نیست
فقط خواستم باشم
پ.ن3: معلوم نیست دیگه کی بتونم بیام ولی شاید باز اومدم
بدروووووووووووووووووووووووووووووووود



نوشته شده در دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت 10:09 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

سلام

اول از همه بگم که شکلکی بهتر از این لایق و در خور بوی ماه مهر پیدا نکردم که بذارم

راستی خوبین؟

توی کم پیدایی به من بینوا گیر ندین همه همین جور هستین والا بخدا

حالا این که چرا آپ نکردم یکی این که حس و حال نبود مطلب بنویسم منم که اصلاً دنبال کپی برداری نیستم

فقط دنبال تولید مطلبم یعنی چیزی که خودم بنویسم چیزایی دیگه که میشه تو نت دید

نه این که چیزی که مینویسم خیلی خارق العاده و خوبه هاااااااااا نه اصلاً ولی خو هرچیزی که جدید باشه به نظرم بهتره

و این که چیزی به ذهن مبارکم نمیرسید

فکر کنم فقط با شروع شدن درس و مشق آدم یاد نت می افته هاااااااا

یه روزگاری بود که بوی مهر خوب بود نه که خوب باشه ها ولی به این بدی ها نبود

خو الان باید بری دانشگاه الاخون والاخون بیشی آخرش هم سربازی

مردسه بهتر بود مخصوصاً پیش دانشگاه سابق( الان شده چهارم)

خو از اینا که بگذریم سخ آپ خوش تر است

چند وقت پیش یه قاب عکس دیدم رو دیوار یه جایی معلوم بود عکسه هم قدیمی شده

این عکسه

تو نگاه اول همه چی آرومه من چقدر خوشبختم

حالا یکی یکی عکسای زوم شده اش رو میذارم

اگر بازم متوجه نشدین بازم دقت کنید

دیدین؟؟؟؟؟؟

بازم دقیق تر

بله دوستان یک عدد مورچه بی گناه در این قاب بین شیشه و عکس زندانی شده و فکر کنم حبس ابد بوده آخه همون جا ملده

این کسی که قاب میگرفته عکسه رو خعلی ظالم بوده

یه عکس دیگه هم هست که بهش میگن بدون شرح هاااا از اوناست

بر خلاف همیشه پی نوشته ندارم سنت شکنی کردم

میام پیشتون

فعلاً دوستان


بعداً نوشت: تولدم دیروز مبارک بود


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1391 ساعت 10:41 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

توجه

پست پایین رمز دار هست رمزش رو هم به این ترتیبه که تاریخ تولدم به این صورت که

اگر برای مثال متولد 2/5/91 باشم

رمزش میشه 2591

اینجوریه

اگرم کسی نمیدونه آدرس رو بذاره در خدمتش هستم رمز رو میدم



توجه                                                  توجه

کامنت دونی این پست رو باز میکنم برا کسایی که

میتونن تو پست پایین کامنت بذارن

 


نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 ساعت 10:51 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 ساعت 06:08 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد.
روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را
شوهر بده.
گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست.

پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


پ.ن 1:سلاااااااااااااااااااااااااااااااام خدمت عزیزان دوست و دوستان عزیز خوبین خوشین؟

پ.ن 2: رفتم فیس بوک همه اهل محل و فامیل و همه و همه بودن جز امام جماعت محله مون

جا داره از زحمات مخابرات عزیز برای امر مهم ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ تقدیر و تشکر به عمل آورد

پ.ن 3 : فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک میگم ان شاء الله بره لازم رو ببریم

سر سفره افطار و سحر و تمام لحظات قشنگتون منم یادتون نره

پ.ن 4: خیلیییییی گشنمه ایشالله بعد افطار بهتون سر میزنم

بدروووووووووود


نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1391 ساعت 04:28 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

به دین وسیله به اطلاع می رساند جناب آقای مسافر کویر به مدت یک هفته الی 10 روز در اردو به سر می برد

لذا خواهش من است ناراحت نشده و بر ناراحتی خود چیره گشته که خداوند صابرین را بشارت داده است

فعلاً فرزندانم


نوشته شده در جمعه 16 تیر 1391 ساعت 09:13 ق.ظ توسط مسافر کوچولو . | |

چه طوری دلت میاد؟ ولش کن





پ.ن 1: سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟

پ.ن 2: شرمنده بازم مثل همیشه دیر اومدم 10 روز هست اومدم ولی حس آپ نبود ببخشید دیگه

پ.ن3: برای عکس بالا یه عنوان انتخاب کنید

پ.ن4: آخیششششششششش امتحانات تموم شد نتیجه اش هم اصلاً مهم نیست که مهم تموم شدنشونه

پ.ن5: من نمیدونم چه حکمتی داره یا برنامه ریزی آموزشی خرابه یا برنامه ریزی ورزشی

آخه از ترم یک که رفتیم دانشگاه یا جام جهانی تو امتحانات بود یا المپیک یا بازی های آسیایی

یا جام باشگاه های اروپا یا ملت های آسیا الان که که یورو تو امتحانات بود

خدا ولیکی آخه ما چه طوری پیشرفت کنیم؟؟؟؟؟؟

پ.ن6: شرح حال کنکوریا هرچند فکر نکنم بیشتر از یکی دو تا کنکوری به اینجا سر بزنن

چیکار کردین کنکوریا روسفیدمون کردین آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن7: جووووووووووووووووونا روزتون مبارک

پ.ن8: طا ثلامی دیگر بدورد

 


نوشته شده در یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 09:09 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

چند ماه بعد...

سلام

من دوباره اومدم نمیدونم چرا هر وقت نیستم بعد از مدتی که بر میگردم درست ایام امتحاناته 

الان که یکی دو هفته دیگه تا پایان کلاس ها مونده و میان ترم داریم شدید

ولی من بعد از سه سال عمر دانشجویی که از خدا گرفتم نمیدونم چرا میگن میان ترم

ولی پایان ترم امتحان میگیرنفهمیدین منو هم دریابین 

بعد از پایان میان ترم به مدت 10 روز فرجه بعدش هم 10-12 روز امتحانات پایان ترم

کلاً میشه یه ماه دیگه که باشه 2 تیر یعنی اون روز تازه ما فرخ بال پیدا میکنیم

الان هم بعد از چند ماه اومدم تجدید میثاق کنم با وب و آرمان های وب تو این مدت

شاید هر از گاهی آپی هم گذاشتم و به کسی هم سر زدم ولی اگر به کسی سر نزدم

نیاین بگین چرا به اون سر زدی به من نزدیااااااااااااااااا

گفته باشماااااااااااا

دیگه مسافر همینه  باید بسوزین و بسازینفعلا بریم سراغ پی نوشته ها

پ.ن 1: از بزرگی نقل شده که ذکر ایام فرجه هست خدایا غلط کردم از ترم بعد روزی 100 مرتبه

حالا سوال من اینه که این ذکر به درد امتحانات میان ترم هم میخوره؟

پ.ن 2: این آهنگو دوست داشتین دانلود کنین من دوسش میدارم

http://www.bita.in/dnl/music/maziar.falahi/Lahzeha.zip

پ.ن3: قدیما به ما میگن اینwww که میذارین اول آدرس اینترنتی یعنی world wide web که به معنی تار جهانگستر وب هست

بعدش وقتی اینترنت ما بشه اینترانت تکلیف این www چی میشه؟ آخه world دیگه نیست جاش ایرانه

پس شاید بشه iranian wide web بعدش www باید بشه iww؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من نگران این www هستم یهنی آخرش چی میشه؟

 

wwwدر بلاتکلیفی به سر میبرد

پ.ن4: نامردین اگر از پ.ن بالا برداشت سیاسی کنین

پ.ن5: دوست دارم یه چیزی بنویسم بعدش جلوش بنویسم مخاطب خاص ولی نمیدونم چی بنویسم

همین جوری(مخاطب خاص)

پ.ن 6: مدتی نبودم دارم همه پی نوشته ها رو یه جا رو سرتون خالی میکنم

پ.ن 7: این 5 شنبه شب آرزو هاست هست اعمالی که داره تو مفاتیح نویشته دوست داشتین مراجعه کنید

تو این شب آرزو ها منو هم فراموش نکنید

اگر باران چشمانت فرو ریخت         کویر خشک قلب ما را هم دعا کن


نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391 ساعت 10:32 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

برای شادی روح مادر بزرگ مهربونم

الفاتحه


نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 09:51 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

سلام

تقریباً اوایل دهه دوم دیماه امسال بود

تازه خواب رفته بودم که دیدم تختم داره به شدت تکون میخوره از سرما حوصله نداشتم ببینم چی هست

پا شدم همون جا نشستم دیدم تکون ها تموم شد اومدم بخوابم که آبجیم اومد در اطاق رو باز کرد گفت زلزله بود

در رو باز میزارم که اگر باز زلزله اومد بتونی فرار کنی

دقیقاً نیمه دی بود 15 ام سر شب تقریباً ساعت دور و بر 8.30 بود یه زلزله خفیف احساس شد 10 دقیقه نگذشته بود

که یه زلزله به بزرگی 4.3 ریشتر اومد و درو دیوار به صدا در اومد همه ریختن تو کوچه ها

با هر بدبختی بود راضی کردم خانواده محترم رو که تو ماشین حد اقل بخوابن تو کوچه خو جا نمیشد من گفتم خو من

بیدارم تو کوچه کنار ماشین

به درو دیوار نگاه میکردم فکر این که ممکنه هر لحظه یه زلزله بیاد و همه چی نابود بشه کل شهر به یه ویرانه تبدیل

بشه داشت دیوونم میکرد یه نگاه به بالا ماشین انداختم دیدم رشته های کابل برق دکل شهری اینا بالای ماشینه

یعنی اگر خدایی نکرده طوری بشه همه چی میره رو هوا رسما دیوونه شده بودم

بابا تو خونه تلویزیون ببینه منم پشت سرش اومم دیدم نه قضیه جدی هست

داره پتو میکشه رو خودش بخوابه گفتم بیا بیرون نخواب اینجا گفت تو که میترسی برو بیرون چیکار به من داری گفتم خو

وقتی زلزله بیاد کسی طوریش بشه منم میمونم یا همه با هم یا منم میمونم خلاصه رفتیم تو ماشین باز گفتم بریم یه

جایی دیگه اینجا نمیشه زیر کابل برق هستیم رفتیم یه دور تو شهر زدیم ولی کجا میشد رفت؟؟( وَلا یُمکِنُ الفرارُ مِن

 حُکومَتِک ) خلاصه باز برگشتیم  زلزله همچنان می اومد تا ساعت دو تقریباً راضی تو کوچه نگهشون داشتم ولی کم

 کم وا دادم و همه اومدیم تو خونه تا صبح به هر بدبختی بود سر شد

این کلیات ماجرا بود ولی حالا اصل مطلب

اون شب رو نمیتونم راحت توصیفش کنم که چه حالی داشتم درونم چی بود همش تو ذهنم زلزله بم تصور میشید

 نابودی فنا نیستی برا خودم و مردن نه برای این که همه چی نابود میشد کل شهر یه عالمه بی خانمان یه مشت آدم

 سرگردون یه ملت نابود میشد درد خودم نبود وقتی برا بقیه میگفتم میگفتن بهم مگه تو وکیل وصی مردمی؟ تو چی

 کار داری آخه ولی دست خودم نبود نمیتونستم چشمم رو ببندم و راحت باشم

مدتی بود از همه چیز ناراضی شاکی از زمین و زمان بودم به خاطر همه چی کلاً زیادی ناشکر ولی اون شب فهمیدم

همین نعمتی که دارم که برا از دست دادنش اینجوری شدم که برا نبودنشون داشتم دیوونه میشدم همین خیال راحت

همین خواب راحت هرچند با دلشوره های متفاوت بازم خیلیییی خوبه همین زندگی چقدر زیباست با همه زشتیاش

فهمیدم ، فهمیدم که یه وقتایی بد نیست خدا رو هم شکر کنیم برا چیزایی که داده و نداده برا چیزایی که داریم و

نداریم فهمیدم که همین زندگی با همین آدمهاکه خیلی وقتا ازشون متفر میشیم و خیلی وقتا عاشقشون زیباست

شاید زیبا نباشه اونجوری که من میگم ولی دوست داشتنی هست دوست داشتنی هست چون کسایی توشن که

دوسشون داریم و شاید کسایی که دوسشون نداریم شاید این دوتا کنار هم زیبا باشن و هزاران شاید و حکمت

دیگه ای که خدا داره و من و شما بی اطلاع هستیم ولی قشنگی  کنار زشتی نمود پیدا میکنه آرامش در کنار وحشت

عشق در کنار نفرت و خیلی چیزایی دیگه

و فهمیدم اونی که اون بالاست و داره خدایی میکنه همین جوری خدا نشده خیلی کارش درسته که خداست

دل نوشت: خدایا من دستم بهت نمیرسه بغلم میکنی؟؟

پ .ن: ببخشید دیر اومدم تا 15 ام امتحان داشتم حالا کم کم به همه سر میزنم شلوغ نکنین نوبت همتون میشه


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 03:03 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

توجه                                           توجه

به مناسبت فرا رسیدن ایام غمبار امتحانات این وبلاگ تا تاریخ 15-11-1390 ه.خورشیدی در مرخصی به سر میبرد( نه وبلاگااااااا صاحبش که بنده حقیر باشم) لذا از شما نوگلهای خندان باغ آفرینش خواهش مند است که فراموشمان نفرمایید و مارا از خاطر انورتان نزدایید

بنیاد بین المللی مسافر کویر


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 10:30 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

آی آدم ها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانید


یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان


یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند


روی ِ این دریای ِ تند و تیره و سنگین که می‌دانید


پ.ن1: سلام دوستان عزیز ببخشید که نبودم و نمی اومدم راستش وقت نمیکردم سرم شلوغ بود میانترما اینا دیگه ما هم به سلامتی یکی پس از دیگری گند زدیم و رفتیم جلو

پ.ن2: یه سوال فنی

چرا میگن میانترم ولی آخر ترم امتحان میگیرن؟

پ.ن 3: منم که دیدم خیلی زشته رم داره تموم میشه هیچ غیبتی ندارم این مایه ننگه این شد که دیگه این هفته نمیرم تا این لکه ننگ هم پاک بشه

پ.ن 4: مدتی پیش به بابام گفته بودم تردمیل بگیره

 گفت: تردمیل چی هست؟

گفتم همین دو ثابتا که روش میدون

گفت همینایی که روش میدون و جلو نمیره طرف؟

گفتم اوهوم

گفت خو چه کاریه این همه بدوی به جایی هم نرسی

پ.ن5: این قالب رو که الان روییت می فرمایین در یک حرکت خیلی سورپرایز شونده از یه دوست خیلی خیلی خیلی گل گرفتمش

پ.ن 6: بی قراری منو نکنید کم کم به همه سر میزنم فعلا

 


نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 08:21 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

باز بـــــــــاران
بـــــــــی تـــرانـــــــــه

با تمـــــــــام بی کســــَــــی های شبانــــــــــه

باز مـــــی آید صـــــدای چک چک غـــــم

باز مـــــاتـــــم

بـــــاز هـــــم مــــــــــن . . .

یـــــادم آیـــــد روزهـــــای محـــــنت و غـــــم . . .

 

پ.ن1: سلام فرارسیدن ماه محرم به همه تسلیت میگم تو این ایام منو هم یادتون نره که به شدت نیازمند دعام
پ.ن2: کم کم به همه سر میزنم فقط دیر شد ناراحت نشین

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 12:02 ب.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
___________________________________________________________________
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها
آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
___________________________________________________________________
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند
تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
___________________________________________________________________
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می
داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با
اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا
کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک
سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
___________________________________________________________________
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم!
 
پ.ن1: عید سعید غدیر خم مبارک
پ.ن2: به زودی به همه سر میزنم

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 10:26 ق.ظ توسط مسافر کوچولو نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت