تبلیغات
دل نوشـته - رد پای ویكتور هوگو
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

رد پای ویكتور هوگو

سلام

خوبی؟

این آپ یه كم با بقیه آپ ها فرق همه آپ هارو من مینوشتم اما این یكی كار شماست

میخوایم با هم یه داستان بنویسیم ببینیم چی از آب در میاد

در ضمن هر نفر دوتا نظر پشت سر هم نده یعنی یه قسمت از داستانو كه گفت بذاره یكی دیگه هم بگه بعد اون دوباره شروع كنه

هر كس هم در هر نظر هم بیشتر از 6-7 خط ننویسه

ببینیم چی از آب در میاد میتونیم روی ویكتور هوگو رو كم كنیم

داستان ویكتور هوگو بینوایان بود مال ما بی نوازان هست

خوب شروع میكنیم

بینوازان

با صدای نخراشیده ی  گوشی موبایلش از خواب ناز بلند شد گوشیش زنگ می خورد

_ای خدای اول صبحی كیه داره زنگ میزنه؟

با بی حالی گوشی رو برداشت تا شماره رو دید از جا پرید

_ وای خدا جون هستیه

هستی  بهترین دوست مینا بود كه 1سال و نیم پیش از با مامان و باباش از ایران رفته بود و خیلی كم به هم زنگ میزدن

سریع جواب داد

_الو سلام هستی جونم

_ سلام مینا خوبی؟

_قربونت خوبم .چه عجب بی معرفت یادی از ما كردی

_ وای مینا اگر بدونی چقدر دلم برات تنگ شده

_خوبه دلت تنگ شده و تحویل نمیگیری

_ یه چیزی میخوام بگم كه اگر بشنوی از خوشحالی بال در میاری

_چی بگو

_ نوچ همینجوری نمیشه

مینا بلند شد و دستی به موهاش كشید و و جلو آینه چشمای پف  كردشو دید نزدیك بود خودش خندش بگیره از دیدن چشماش

_ حالا خانوم خانوما میگی چی شده یا باز 20سوالی داری؟

_بابا یه به اون مخت فشار بیار

صدای مامان مینا بلند شد

_ بیا دخترت صبحونه آمادس

_ نیمگی چی شده مامانم داره صدام میكنه

هستی با كلملت كشیده و مقطع گفت

_ ما      داریییییییییییم   برمیگردییییییییییییییییییییم

با صدای جیغ مینا ................

حالا از اینجا به بعدش با شماست ببینم چی از آب در میاد

نامردی نكنین خوشگل بنویسین                                                             

فعلاً بابای

 



نوشته شده توسط :مسافر کوچولو
سه شنبه 26 مرداد 1389-10:59 ب.ظ
نظرات() 

What is the tendon at the back of your ankle?
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:12 ب.ظ
Hi there! I could have sworn I've been to this blog before but after browsing through some of the post I realized it's new to me.
Anyways, I'm definitely glad I found it and I'll be book-marking and
checking back often!
http://vernettamonjaras.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 04:31 ب.ظ
This piece of writing is really a fastidious one it assists new
web viewers, who are wishing for blogging.
velvetfuhriman.weebly.com
شنبه 7 مرداد 1396 05:53 ب.ظ
I believe this is one of the so much significant
info for me. And i'm satisfied studying your article.
However want to observation on some general things, The site
taste is perfect, the articles is really nice : D. Just right task, cheers
http://upbeatleash8734.jimdo.com/2015/03/29/what-can-cause-heel-soreness
شنبه 7 مرداد 1396 05:43 ب.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet viewers, its really really good post on building
up new blog.
http://rosellagermon.weebly.com/blog/tips-to-treat-heel-spur
شنبه 7 مرداد 1396 03:30 ب.ظ
My family all the time say that I am killing my time here at net, however I know
I am getting know-how all the time by reading thes good posts.
foot pain and swelling
دوشنبه 5 تیر 1396 10:24 ق.ظ
I am so happy to read this. This is the kind of manual that needs to be given and not the random misinformation that's at the other blogs.
Appreciate your sharing this best doc.
https://vaniadukeman.wordpress.com
جمعه 29 اردیبهشت 1396 09:03 ق.ظ
Hi there! I know this is kinda off topic but I was wondering if you knew
where I could find a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours and I'm having difficulty finding one?
Thanks a lot!
محمد جواد
شنبه 6 شهریور 1389 03:20 ب.ظ
سلام.ممنون از اینكه به من سر زدید.
من میتونم شما رو لینك بكنم؟
خان داداش
سه شنبه 2 شهریور 1389 11:15 ب.ظ
واسه محبتت ممنوووونمم...خیلی لطف کردی ایشالاه عروسی خودت نشد عروسی پسرت جبران کننم
بازم ازت ممنووون
خان داداش
سه شنبه 2 شهریور 1389 11:14 ب.ظ
فعلا که این داستان مرد اینا نداره
هر وقت مرد اومد من ادامه میدم
PAT
سه شنبه 2 شهریور 1389 11:31 ق.ظ

واقعا چقد شیك داستان میگیم. همه دارن پست تورو ادامه می دن بقیه نظرا هم كشك.
خسته ام از این دنیا
دوشنبه 1 شهریور 1389 08:44 ب.ظ
چترم باز باشد یا بسته فرقی ندارد بی دوست خیس بارانم
ستایش
دوشنبه 1 شهریور 1389 12:25 ب.ظ
ببینید دارم به هردوتون میگممممممممممممممممممم
یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بدون اینكه بیام خبرتون كنم و براتون نظر بذارم بیاین نظر بدین
دیگه نمیییییییییام به وبلاگتون
جدی هم گفتم هااااااااا
یعنی چی صبح تا شب تو وب منین ها
مگه خودتون وب ندارین كه تو وب من میخوابین
●س●ـــ
یکشنبه 31 مرداد 1389 05:28 ب.ظ
درس مرس دارم از کلاسم میام میمیرم او خواب
20 30 کیلو کم کردم....


متاسفانه الان نمیتنم در مسابقه داستان نویسی شرکت کنم.....!
انشالله شرکت خواهم کرد!
●س●ـــ
یکشنبه 31 مرداد 1389 05:27 ب.ظ
آخ گفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی........
آپ/.....!!!!
خودمم دارم میمیرم از بی آپی!

یک عدد فرصت توپ گیر بیاد ....!!
2 تا آپ پشت سر هم...!!!
●س●ـــ
یکشنبه 31 مرداد 1389 05:26 ب.ظ
چطووووووووووری داش...؟!!

چه خبرا...؟



خودتی بی معــــرفت
خوب نمیتونم بیام نت
●س●ـــ
یکشنبه 31 مرداد 1389 05:21 ب.ظ
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
●س●ـــ
یکشنبه 31 مرداد 1389 05:20 ب.ظ
بیتا
یکشنبه 31 مرداد 1389 02:27 ب.ظ
سلام خوبی!
ایول داستان بنویسیم
باشه فقط یه مشکلی هست اینکه عکس قالبت نمیزاره نوشته هات معلوم باشه
خیلی سخت بود بتونم بخونمش
یا رنگ فونتو عوض کن که معلوم بشه یا قالب رو
دوباره میام زود درستش کن
رز
یکشنبه 31 مرداد 1389 08:19 ق.ظ
ای بابا مسافر کویر چرا دوستات ادامه داستان مارو نمی نویسن دارن ادامه اونی رو که تو نوشتی مینیسن حالا ما چیکار کنیم
خدا همین نزدیکی هاست
شنبه 30 مرداد 1389 06:09 ب.ظ
با صدای جیغ مینا مامانه مینا میاد تو اتاق میگه چی شده؟
مینا میگه هستـــــــــــــــــی داره میاد.
مامانه مینا میگه : هستی کیه دیگه؟
مینا میگه : دلمون خوشه به کی داریم می گیم...

سلام

نماز روزه هات قبول باشه انشاءالله.

التماس دعا
ستایش
شنبه 30 مرداد 1389 12:23 ب.ظ
آپم چرا نمیاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ستایش
شنبه 30 مرداد 1389 12:22 ب.ظ
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
داداش مردم تا بتونم نظر بدم
آپم
ادامه نظر قبلیم
-مامانم همانطور که چایی میریخت خشکش زد،یه دفعه از داغیه چایی ای که داشت میریخت روی پاش به خودش اومد و گفت:کِی خبر دار شدی؟
با دهن پر گفتم:همین الان بهم زنگ زد.
-جلوم نشست و گفت:به نیما گفتی؟
لقمه ام پرید تو گلوم و با سرفه گفتم:واااااااااااااااااااای اصلا حواسم نبود!!!
-نگی بهش ها
-معلومه که نمیگم مگه دیوونه ام .
-خودت میدونی اگه خبردار بشه چیکار میکنه؟!
-آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ...آره تا لحظه ی اومدنشون میپرسه؛چی بپوشم؟کِی میان؟دیر کردن ؟من خوبم؟قیافه ام خوبه ؟..... اله و بله و فلان و پشمدان...دیوونه مون میکنه.
یه دفعه نیما اومد تو آشپزخونه و گفت:اِ....اِ...اِ....سر صبحی غیبت میکردین؟
هول شدم و گفتم:نه بابا غیبت چیه از روی صندلی بلند شدم و گفتم:بیا داداشی بشین من باید برم.
مامانم پرسید کجا؟
-باید برم خبر اومدن هستی رو به بچه ها بد...............................................م
یه دفعه نیما به سرفه افتاد و من و مامانم حساب کار خودمون رو فهمیدیم و من زدم تو سرم از این بی حواسی و گفتم:آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ....بیچاره شدیم.
نیما لیوان آبش رو سر کشید و بلند شد و گفت:مینا راست میگی؟
-اوهوم...
-بگو جون نیما...
-به جون تو.....
از آشپزخونه بیرون پرید و گفت:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
و دوباره به سمتم اومد و گفت:کِی؟کِی؟کِی میان؟
-چند روز دیگه.
-پاشو ...پاشو مامان باید لباس بخریم و به سمت اتاقش رفت که یه دفعه صدای زمین خوردنش اومدو من مامانم زدیم زیر خنده....
(هنوز خیلی توی ذهنم دارم برای نوشتن ولی باشه برای دفعه ی بعد آخه داستان خودم هنوز مونده.)
ستایش
شنبه 30 مرداد 1389 11:44 ق.ظ
سلام داداشی،اون دفعه زیاد حال و حوصله ی نوشتن نداشتم ولی حالا حسابی شارژم و میخوام یه صفحه برات بنویسم تا ذوق نویسندگی منو ببینی(البته تعریف از خود نباشه)شروع میکنم.
سریع لباس خوابم رو عوض کردم و به سرعت از پله ها پایین رفتم تا خبر رو به مادرم بدم که به نیما که گیج و منگ داشت از پله ها می اومد بالا خوردم و هردومون افتادیم.نیما تازه متوجه شد افتاده چشم باز کرد و گفت:چته ما یه روز از هم نباید از دست تو آرامش داشته باشیم؟
کمکش کردم بلند شه و گفتم:آخه یه خبر خوش شنیدم.
همانطور که داشت تنش رو میکشید گفت: تو کِی خبر خوش نمیشنوی.چرا خدا یه بار دل مارو شاد نمیکنه ؟
-مثلا چی میخوای بشنوی.
-اینکه بری خونه ی بخت که اینطوری سر صبح ما رو درب و داغون نکنی..
و به دنبالش به سمت اتاق فرار کرد.با خودم خندیدم و گفتم چند وقت دیگه عروسی خودت براهه، تو خبر نداری!با خودم خندیدم و وارد آشپزخونه شدم مامانم داشت چایی میریخت.رفتم بغلش کردم و بوسیدمش که گفت:باز با این نیما چیکار کردی که دادش به هواست؟
همانطور که پشت صندلی مینشستم گفتم:این پسر شما کی دادش به هوا نیست؟؟؟؟!!!!
چایی رو جلوم گذاشت و گفت:حالا چی شده کله سحر؟
-حدس بزن؟
-بیست سوالی راه ننداز بگو چی شده؟
-هستی قراره بیاد....
ادامه تو نظر بعدی
ستایش
شنبه 30 مرداد 1389 11:44 ق.ظ
سلام داداشی،اون دفعه زیاد حال و حوصله ی نوشتن نداشتم ولی حالا حسابی شارژم و میخوام یه صفحه برات بنویسم تا ذوق نویسندگی منو ببینی(البته تعریف از خود نباشه)شروع میکنم.
سریع لباس خوابم رو عوض کردم و به سرعت از پله ها پایین رفتم تا خبر رو به مادرم بدم که به نیما که گیج و منگ داشت از پله ها می اومد بالا خوردم و هردومون افتادیم.نیما تازه متوجه شد افتاده چشم باز کرد و گفت:چته ما یه روز از هم نباید از دست تو آرامش داشته باشیم؟
کمکش کردم بلند شه و گفتم:آخه یه خبر خوش شنیدم.
همانطور که داشت تنش رو میکشید گفت: تو کِی خبر خوش نمیشنوی.چرا خدا یه بار دل مارو شاد نمیکنه ؟
-مثلا چی میخوای بشنوی.
-اینکه بری خونه ی بخت که اینطوری سر صبح ما رو درب و داغون نکنی..
و به دنبالش به سمت اتاق فرار کرد.با خودم خندیدم و گفتم چند وقت دیگه عروسی خودت براهه، تو خبر نداری!با خودم خندیدم و وارد آشپزخونه شدم مامانم داشت چایی میریخت.رفتم بغلش کردم و بوسیدمش که گفت:باز با این نیما چیکار کردی که دادش به هواست؟
همانطور که پشت صندلی مینشستم گفتم:این پسر شما کی دادش به هوا نیست؟؟؟؟!!!!
چایی رو جلوم گذاشت و گفت:حالا چی شده کله سحر؟
-حدس بزن؟
-بیست سوالی راه ننداز بگو چی شده؟
-هستی قراره بیاد....
ادامه تو نظر بعدی
محمد حسین
جمعه 29 مرداد 1389 11:02 ق.ظ
نه جون من فقط معتاد نشو
اگه میبینی اونجا جوابت نمیدم میخوام بیای اینجا تا غافلگیر بشی
کلا غافلگیر کردنو دوست دارم
محمد حسین
جمعه 29 مرداد 1389 11:00 ق.ظ
اینقده حال داد من انکحتو و نکحتو و زوجت ووکلتو میخوندم همه با هم به یکصدا بلههههههههههههه گفتین
محمد حسین
جمعه 29 مرداد 1389 11:00 ق.ظ
چشم به وقتش پروفایلمو فعال میکنم
ولی اون ÷ستی که میگین کجاست
محمد حسین
جمعه 29 مرداد 1389 10:58 ق.ظ
الان من تو وب توام تو تو وب منی
محمد حسین
جمعه 29 مرداد 1389 10:58 ق.ظ
سلام خوبی؟
آخ جون دعوا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30